ماجرای شهادت سیدالشهداء علیه السلام

سپاه دشمن به امام حمله کردند، آنحضرت هچنان می‏جنگید تا اینکه بدنش پر از زخم سرانجام ظالمی بنام «صالح بن وهب‏» پیش آمد آنچنان بر ناحیه ران آنحضرت ضربت زد، که آن مظلوم از پشت اسب به زمین افتاد، طرف راست صورتش به زمین برخورد کرد، سپس در همین حال برخاست و به جنگ ادامه داد.

در لحظات آخر عمر امام حسین علیه السلام زینب علیها السلام از خیمه بیرون آمد، در حالی که فریاد می‏زد:

«وا محمداه! وا ابتاه! وا علیاه! وا جعفراه‏».

سپس گفت:

«لیت السماء اطبقت علی الارض، ولیت الجبال تد کدکت علی السهل‏».

آنگاه به سوی امام حسین علیه السلام نزدیک شد، در آن هنگام عمر سعد با جماعتی نزدیک شد، و امام در حال جان کندن بود، زینب علیها السلام صدا زد: ای عمر! آیا این ابا عبدالله، کشته می‏شود و تو می‏نگری؟ (9)

این سخن از زینب علیها السلام بقدری جانسوز بود که عمر سعد آنچنان گریه کرد به طوری که ریشش از اشک چشمش تر شد، اما در عین حال، وصرف وجهه عنها ولم یجبها بشیی‏ء.

زینب علیها السلام صدا زد:

ویلکم اما فیکم مسلم؟

امام حسین علیه السلام از زمین برخاست و مانند شیر شرزه شجاعت بر دشمن حمله کرد و فرمود: «آیا شما بر قتل من اجتماع کرده‏اید، سوگند به خدا بعد از من بنده‏ای از بندگان خدا را نخواهید کشت، خداوند به خاطر کشتن من بر شما غضب می‏کند ... سوگند به خدا هرگاه مرا کشتید خداوند خودتان را بجان خودتان می‏افکند و خون همدیگر را می‏ریزید، سرانجام دستخوش عذاب سخت الهی خواهید شد».

همچنان با دشمن جنگید تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد آمد.

امام کنار آمد تا اندکی استراحت کند، در کنار ایستاده بود ناگاه سنگی از جانب دشمن آمد و به پیشانی آنحضرت خورد و خون جاری شد، دامنش را بلند کرد تا خون پیشانی را پاک کند، در این هنگام تیری سه شعبه زهر آلود آمد و بر سینه (یا شکم) آنحضرت اصابت کرد، فرمود:

بسم الله و بالله و علی مله رسول الله.

سپس سرش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا تو می‏دانی مردی را می‏کشند که در روی زمین پسر پیغمبری غیر او نیست‏».

آنگاه آن تیر را گرفت و از پشت بیرون آورد، و خون مانند ناودان از آن جاری شد. (10

در این هنگام ضعف بر بدن آقا مسلط شد، سپاه دشمن دست از جنگ کشید و مدت طولانی از این جریان گذشت، و کسی جرئت نمی‏کرد آخرین ضربه را بزند (و به عنوان قاتل، با خدا ملاقات کند).

شمر بر سپاه خود فریاد زد:

ویحکم ما تنتظرون بالرجل اقتلوه ثکلتکم امهاتکم.

در این وقت، دشمنان بی‏رحم، از هر سو به آن امام غریب، حمله کردند، یکی به شانه چپش ضربت زد، دیگری بر دوشش ضربت زد، سنان بن انس به پیش آمد و چنان نیزه‏اش را بر گودی گلوی آنحضرت فرو برد و سپس نیزه را بیرون آورد و بر استخوانهای سینه‏اش کوبید و تیر بر حلقوم او وارد ساخت، که آنحضرت بر روی خاک زمین افتاد، پس از لحظه‏ای برخاست و نشست و تیر را از گلوی خود بیرون کشید، سر محاسنش را با خون بدنش رنگین نمود و می‏فرمود:

هکذا القی الله مخضبا بدمی مغصوبا علی حقی.

هلال بن نافع (که از سربازان دشمن بود) می‏گوید: نگاه به قتلگاه کردم دیدم حسین علیه السلام به خود می‏پیچد و در حال جان دادن است، درخشندگی چهره، و زیبائی قامت او مرا از فکر در مورد کشتن او بازداشت و من هرگز کشته آغشته به خونی را چنین ندیده‏ام.

در این حال فرمود: شربت آبی به من برسانید.

ظالمی گفت: آب نچشی تا از آب سوزان دوزخ بیاشامی، حضرت فرمود: آیا من آب سوزان جهنم را می‏آشامم؟، نه هرگز، بلکه من بر جدم رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم وارد می‏شوم و در محضر او از آب گوارای بهشتی می‏آشامم، و از ظلم و ستم شما به آنحضرت شکایت می‏کنم.

گفتار امام، در دل آن سنگدلان اثر نکرد، گویا ذره‏ای رحم در دل هیچکدام از آنها نبود.

عمر سعد به شخصی که در جانب راستش بود گفت: برو حسین را راحت کن.

و به نقلی سنان بن انس به خولی گفت: برو سر از بدن حسین علیه السلام جدا کن، خولی به این قصد به سوی حسین علیه السلام رفت ولی لرزه بر اندام شد و بازگشت، سنان یا شمر به او گفت: «خدا بازویت را از هم جدا کند چرا لرزه بر اندام شده‏ای؟».

سرانجام سنان و به نقلی شمر، سر از بدن شریف آنحضرت جدا نمود، و می‏گفت: «با اینکه می‏دانم: تو آقا و پیشوا و فرزند رسولخدا، و بهترین انسانها از جهت پدر و مادر هستی، در عین حال سرت را جدا می‏کنم‏».

سپس سر بریده را به خولی داد تا او آن را نزد عمر سعد ببرد.

کنیزی از اهلبیت علیه السلام نزدیک قتلگاه آمد، مردی به او گفت: «ای کنیز خدا آقای تو کشته شد».

آن کنیز با شیون و گریه به سوی خیمه بازگشت و فریاد می‏زد: حسین را کشتند، حسین را شهید کردند وقتی که بانوان حرم، صدای او را شنیدند، صدا به گریه بلند کردند. (11)

در نقل دیگر در مورد شهادت امام حسین علیه السلام آمده: عمر سعد فریاد زد، به سوی حسین علیه السلام بروید و او را راحت کنید.

شمر به سوی آنحضرت شتافت و با کمال گستاخی روی سینه آنحضرت نشست و محاسن آنحضرت را به دست گرفت، با شمشیر خود با دوازده ضربه سر از بدن آن بزرگوار جدا نمود. (12)

در آن لحظات آخر شهادت، امام حسین علیه السلام به شمر رو کرد و فرمود:

«اذا کان لابد من قتلی فاسقنی شربه من الماء.»

شمر گفت: ای پسر ابو تراب، آیا تو گمان نمی‏کنی که پدرت ساقی حوض کوثر است و از آب کوثر به دوستانش می‏دهد، صبر کن تا به دست او سیراب گردی‏».

و در نقل دیگر آمده گفت:

«والله لا ذقت قطره واحده من الماء حتی تذوق الموت غصه بعد غصه‏».

روز عاشورا هنگامی که ظهر شد، ابو ثمامه صیداوی یکی از یاران امام حسین علیه السلام به خورشید نگاه کرد و دریافت که ظهر شده، به امام عرض کرد: دوست دارم قبل از آنکه در رکاب تو فدا گردم این نماز را که وقتش رسیده نیز با تو بخوانم..

امام حسین علیه السلام به آسمان نگریست، و به او فرمود: خداوند تو را از نماز گزاران قرار دهد که مرا به یاد نماز انداختی، آری وقت نماز رسیده است، از دشمن بخواهید مهلت دهد تا ما نماز را بخوانیم.

از دشمن مهلت‏خواستند، حصین بن نمیر گفت: نماز شما قبول نمی‏شود.

حبیب بن مظاهر پاسخ داد: ای مست‏شراب، آیا از شما قبول می‏شود و از فرزند پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم قبول نمی‏شود ...

امام حسین علیه السلام با جمعی از اصحاب نماز ظهر را با عنوان نماز خوف خواند، زهیر بن قین و سعید بن عبدالله (به عنوان سپر آنحضرت (در جلو او ایستادند، آنقدر تیر به بدن سعید اصابت کرد، که به زمین افتاد، سعید بعد از نماز به امام عرض کرد: آیا من به عهد خود وفا کردم، امام فرمود:

نعم انت امامی فی الجنه.

سعید به شهادت رسید، شمردند سیزده تیر به بدنش اصابت نموده بود. (13)

هر نمازی تعقیبی دارد، تعقیب این نماز آن هنگام بود که امام حسین علیه السلام غوطه‏ور در خون او پشت اسب به زمین قرار گرفت و با خدا مناجات می‏کرد، از جمله می‏گفت:

«صبرا علی قضائک یارب، لا اله سواک یا غیاث المستغیثین، ما لی رب سواک، ولا معبود غیرک، صبرا علی حکمک، یا غیاث من لا غیاث له،یا دائما لا نفاد له، یا محیی الموتی، یا قائما علی کل نفس بما کسبت احکم بینی و بینکم و انت‏خیر الحاکمین‏». (14)

ترکت الخلق طرا فی هواکا و ایتمت العیال لکی اراکا ولو قطعتنی فی الحب اربا لما حن الفؤاد الی سواکا

وقایع جانسوز در جریان شهادت امام حسین علیه السلام بسیار است ما در اینجا به ذکر چند نمونه اکتفا می‏کنیم:

1 - وقتی که امام حسین علیه السلام به مرحله‏ای رسید که دیگر نتوانست جنگ کند، در جای خود ایستاد، هر کس از دشمن که جلو می‏آمد باز می‏گشت و نمی‏خواست‏خدا را ملاقات کند در حالی که دستش به خون حسین علیه السلام رنگین باشد، در این هنگام مردی کندی بنام «مالک بن یسر»به جلو آمد، نخست به آنحضرت ناسزا گفت، سپس با شمشیر بر سر نازنینش زد، که کلاه حضرت را برید و شمشیر بر سر خورد، و کلاه پر از خون شد، امام پارچه‏ای طلبید و با آن زخم سر را بست و کلاهی خواست و بر سر گذاشت و عمامه بر آن بست. (15)

(16)

من ینتدب للحسین فیوطی‏ء الخیل ظهره و صدره.

ده نفر داوطلب شدند (که نام هر ده نفر در مقاتل ذکر شده).

آن ده نفر سوار بر اسبهای خود شدند و بر بدن حسین علیه السلام تاختند، به گونه‏ای که استخوانهای سینه و پشت آنحضرت را درهم شکستند.

سپس این ده نفر نزد ابن زیاد آمدند، اسید بن مالک، یکی از آنها گفت:

نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بکل یعسوب شدید الاسر

ابن زیاد گفت: شما کیستید؟

گفتند: ما سوار بر اسب شدیم و بر پشت‏حسین علیه السلام تاختیم،حتی طحنا حناجر صدره.

ابن زیاد دستور داد تا جایزه اندکی به آنها داده شد، ابو عمر زاهد گفت: ما حال آن ده نفر را بررسی کردیم، همگی زنا زاده بودند و مختار آنها را بازداشت نمود و دستها و پاهایشان را میخکوب کرد و اسب بر پشت آنها تاخت تا مردند. (17)

3 - وقتی که روز عاشورا امام حسین علیه السلام خود را به آب فرات رسانید و خواست آب بیاشامد، حصید بن نمیر (یکی از سر کردگان دشمن) آنحضرت را هدف تیر قرار داد، تیر به حلقوم امام اصابت کرد، آنحضرت تیر را بیرون کشید، و دستش را زیر خون گرفت و خون را به آسمان می‏پاشید، و به حصین فرمود: «خدا ترا سیرابت نکند» بعد دشمن حیله کرد، و امام برای حفظ خیمه با سرعت به سوی خیمه بازگشت.

در این هنگام بانوان حرم و کودکان تشنه کام به گمان اینکه امام آب آورده به سوی حسین علیه السلام شتافتند، دیدند صورت و سینه و دستهای حسین علیه السلام به خونش رنگین است، صدا به گریه بلند کردند و دست بر صورت می‏زدند.

طفلی هنگام رفتن امام به صوی فرات عرض کرده بود: پدر جان تشنه‏ام، امام به او فرموده بود: صبر کن بروم برای تو آب بیاورم، وقتی امام برگشت، آن طفل تشنه کام نزد پدر آمد و گفت: گویا آب آورده‏ای؟ امام گریه کرد و این شعر را خواند:

«شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی ...» سپس پارچه‏ای طلبید و بر زخم گلو نهاد و بار دیگر با اهلبیت علیهم السلام وداع نمود و به سوی قوم رفت و کوشش فراوان کرد خود را به آب فرات برساند، سر راه او را گرفتند و ممانعت نمودند. (18)

4 - امام باقر فرمود: امام حسین علیه السلام را به گونه‏ای کشتند که پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم از کشتن حیوانات درنده به آن نحو، نهی فرموده است،لقد قتل بالسیف و السنان و بالحجاره و بالخشب و بالعصا.

و لقد اوطئوه الخیل بعد ذلک.

هنگامی که امام حسین علیه السلام از پشت اسب به زمین قرار گرفت، اسب آنحضرت که ذوالجناح نام داشت، اطراف او می‏گشت و از آن مظلوم علیه السلام دفاع می‏کرد، و شیهه می‏کشید و همهمه می‏کرد.

عمر سعد فریاد زد: آن اسب را بگیرید و نزد من بیاورید زیرا از بهترین اسبهای رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم است، جمعی آن اسب را احاطه کردند تا بگیرند ولی با پاهای خود آنها را از خود دور می‏کرد و در این درگیری تعدادی از دشمن را کشت.

عمر سعد فریاد زد: رهایش کنید تا ببینیم او چه کار می‏کند؟ وقتی که اسب احساس امنیت نمود، کنار بدن پاره پاره امام حسین علیه السلام آمد کاکل خود را با خون امام حسین علیه السلام رنگین نمود، بدن عزیز امام حسین علیه السلام را استشمام می‏کرد، و با صدای بلند شیهه می‏کشید.

امام باقر علیه السلام فرمود: او در شیهه خود می‏گفت:

الظلیمه الظلیمه من امه قتلت بنت نبیها.

آنگاه به سوی خیمه‏ها رو کرد در حالی که بلند شیهه می‏کشید، به طوری که صدای او همه فضای بیابان را پرکرده بود (وقد ملا البیداء صهیلا).

حضرت زینب علیها السلام شیهه اسب را شنید، به خواهرش ام کلثوم رو کرد و گفت: «این اسب برادرم حسین علیه السلام است که به طرف خیمه می‏آید، شاید همراه آن آب باشد» ام کلثوم سراسیمه از خیمه بیرون آمد، ناگاه به اسب نگاه کرد دید اسب آمده ولی صاحبش نیامده است، فریاد زد:

قتل والله الحسین.

زینب علیها السلام سخن خواهرش را شنید، صدا به گریه بلند کرد، و مرثیه سرائی نمود و اشک می‏ریخت. (19)

و در زیارت ناحیه مقدسه امام زمان علیه السلام (خطاب به امام حسین) آمده:

و اسرع فرسک شاردا الی خیامک قاصدا مهمهما باکیا فلما راین النساء جوادک مخزیا، و نظرن سرجک علیه ملویا، برزن من الخدور، ناشرات الشعور، لاطمات الخدود، سافرات الوجوه و بالعویل داعیات و بعد العز مذللات، و الی مصرعک مبادرات و الشمر جالس علی صدرک، مولع سیفه علی نحرک ...

به نقل دیگر:وقتی که صدای ذوالجناح به اهل خیام رسید، زینب علیها السلام به سکینه گفت: سکینه جانم پدرت با آب آمد، به سوی او برو و از آب بیاشام.

سکینه از خیمه بیرون آمد، وقتی که سکینه منظره ذوالجناح را دید صدای گریه و ندبه‏اش بلند شد، صدا زد:

وا محمداه، وا غریباه، وا حسینا! وا جداه، وا فاطمتاه و ...

ای اسب، پدرم چه شد، شافع قیامت را کجا گذاشتی؟ روشنی چشم رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم کجاست؟ اشعاری خطاب به اسب خواند او جمله گفت:

امیمون! اشفیت العدی من ولینا و القیته بین الاعادی مجدلا امیمون! ارجع لا تطیل خطابنا فان عدت ترجوا عندنا و تؤملاه

در کتاب مصائب المعصومین آمده: هنگامی که ذوالجناح به سوی خیمه‏ها آمد و بانوان حرم ناله کنان و سیلی به صورت زنان از خیمه بیرون آمدند، هر کدام با اسب سخنی می‏گفتند:

یکی گفت: ای اسب چرا حسین علیه السلام را بردی و نیاوردی؟

دیگری گفت: چرا امام را در میان دشمن گذاشتی؟

زینب علیها السلام فرمود: آه، صورت خون آلود تو را می‏بینم.

سکینه گفت: پدرم هنگام رفتن تشنه بود، یا جواد هل سقی ابی ام قتل عطشانا.

بعضی نوشته‏اند: آن اسب در کنار خیمه آنقدر سر به زمین کوبید تامرد. (20) (21)

پی‏نوشتها:

1- ترجمه لهوف سید بن طاوس، ص 124.

2- معالی السبطین ج 2 / ص 21.

3- صعال السبطین ج 2 / ص 22 و 23.

4- تذکره الشهداء ملا حبیب الله کاشانی ص 311.

5- همان مدرک.

6- مقتل الحسین مقرم ص 338.

7- منتخب طریحی، اسرار الشهاده مطابق نقل الوقایع و الحوادث ج 3 / ص 146 - 147.

8- نفس المهموم ص 190.

9- ایقتل ابا عبدالله و انت تنظر الیه.

10- نفس المهموم ص 191 - اعیان الشیعه ج 1 / ص 610 - لهوف ص 119 - 121.

11- اعیان الشیعه ج 1 / ص 609 و 610 - لهوف ص 126 و 131.

12- مقتل الحسین المقرم ص 347.

13- مقتل الحسین المقرم ص 294 - 297.

14- همان مدرک ص 345.

15- ترجمه لهوف ص 122.

16- ظاهرا این واقعه در روز یازدهم اتفاق افتاده است. (مؤلف).

17- ترجمه لهوف ص 135 - 136.

18- معالی السبطین ج 1 / ص 325.

19- معالی السبطین ج 2 / ص 51 و 52 -مقتل الحسین مقرم ص 346.

20- امالی صدوق مطابق نقل معالی السبطین ج 2 / ص 50 - نفس المهموم ص 200.

21- تذکره الشهداء ص 353.

 

راهنمای تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهی از منکر صفحه 175

نمایندگی ولی فقیه در سپاه

/ 1 نظر / 25 بازدید
سپهر سخنور

در لباس مصطفيِ ِ کهنه پوش واي اگر جمعي شوند آيين فروش با طرحي از خاتمي جد کمر زده به روزم.... ارضيان ارائه دهنده خدمات رايگان و اختصاصي به وبلاگهاي ارزشي توجه: ***جهت سفارش و طراحي رايگان قالب هاي وبلاگ از طريق مطرح شده در وبلاگ فقط با شماره تلفن درج شده تماس بگيريد*** http://www.arzian.pelakfa.com[لبخند]